از آنجایی که نظریهی چرخه قدرت بر این فرض استور است که قدرت نسبی دولتها در نظام بینالملل به صورت چرخهای دستخوش تغییر میشود، مقاله حاضر می کوشد به این پرسش پاسخ دهد که، نظریه چرخه قدرت چارلز دوران چه تبیینی در تحولات ساختاری نظام بینالملل ارائه می دهد. در این راستا، پژوهش حاضر با بهره گیری از روش کیفی و رویکرد تحلیلی، این فرضیه را مطرح می کند که دوران با تمرکز بر منطق چرخشی قدرت، امکان درک دقیق تری از پویایی های قدرت در میان دولت های مسلط و دولت های در حال ظهور فراهم می سازد. بر این اساس، بسیاری تفسیرهای رایج که تحولات مربوط به قدرت های نوظهور را صرفا در قالب تقابل برای حفظ وضع موجود از سوی قدرت های مسلط یا تلاش برای تغییر ساختار نظام بین الملل از سوی بازیگران نوظهور تحلیل می کنند، واجد نوعی ساده انگاری تحلیلی هستند. یافته های پژوهش نشان می دهد که قدرت و نقش دولت ها بنیان اصلی پویایی سیاست بین الملل را شکل می دهد و تحول ساختار نظام بین الملل در پیوندی مستقیم با فرآیند صعود و افول قدرت نسبی دولت های بزرگ قابل فهم است. در این چارچوب، آنچه در پویایی نظام بین الملل اهمیت دارد، سهم نسبی قدرت دولت ها در نسبت با مجموع قدرت سیستم و میزان انطباق آن با نقش مورد انتظار آنها در ساختار بین المللی است